آرسین و لحظه تولد
داشتم فکر می کردم از کجا شروع کنم، دیدم چی بهتر از وقتی که با مامان و بابا رفتیم بیمارستان( یواشکی بگم من هنوز تو دل مامان بودم)، خب قرار بود من سه شنبه بیست و یکم خرداد به دنیا بیام آخه می خواستم ببینم دنیا چه شکلیه، از اونطرف بقیه از جمله مامان و بابا، دو تا مامان بزرگا، خاله فریبا و عمو عارف هم عجله داشتن منو ببینند. همینجا بود که به فکر مشکل گشایی افتادم و اول کاری کردم تا تیم فوتبال ما برابر لبنان برنده بشه و اینکار یک روز به دنیا اومدن منو به تآخیر انداخت به هرحال فردای اون روز چهار شنبه متولد شدم و اونقدر خسته بودم که بعد از تولد حسابی خوابیدم. تازه چهار کیلو هم وزن داشتم. به تصویر توجه کنید. البته این عکس مال...
نویسنده :
بابا صامت و مامانی
21:00



